واکسن یک سال و شش ماهگی
عکسای نفراتی که عسلم خیلی دوسشون داره
خاله میترا مهربان نیلوفرخانم ستایش عسلی و زهره خانم ستایش و پویا(همکلاسی مهد ) اینا همکلاسیا ستایش عسلی هستن دخملم خیلی دوسشون داره اینم آقای لرکی دوست دایی ستایش که توی فرودگاه خارک عکس گرفتی و فوق العاده دوسش داری و بهش میگفتی آقالرکی ...
نویسنده :
مامان منير و بابا سعيد
2:26
عروسی مریم
١٦اسفند ٩١ عروسی دختر دایی محمد مامانی ،مریم گلی بود چون اون شب خیلی خیلی به عسلم خوش گذشت این پست برات میزارم که یادگار برات بمونه اینم عکسای شب عروسی با اینکه چند ماه میشه از عروسی گذشته هر وقت از نزدیکی تالار رد میشیم کلی ذوق میکنی و میگی:علوسی ملیم علوسی ملیم... فردای عروسی آقاوحید زهرا(دختردایی علی مامانی) و پسر گلشونو که از اصفهان اومده بودن برای عروسی، دعوتشون کردیم شام رستوران فجر ،خیلی بهمون خوش گذشت اینم عکسای اون شب باباسعید نان تیکه می کرد میداد دست شما ، شما هم نان می نداختید توی آب برای مرغابیا ...
نویسنده :
مامان منير و بابا سعيد
1:38
گشت و گذار با مامان جون
خمیربازی مهدکودک
این پست با تاخیر زیاد گذاشتم این یکی از روزهای قشنگ بهمن ماه ١٣٩١ اون روز من با تاخیر میخواستم برم شرکت شما هم دیرتر از همیشه رسیدی مهدکودک ، تا نگاه قشنگت به خمیر بازی دوستات افتاد با عجله نشستی روی صندلی و شروع کردی به بازی کردن قربون چشمای نازت مادر ...
نویسنده :
مامان منير و بابا سعيد
13:32
روز مادر مبارک
روز مادر را به مادر عزیزتر از جانم تبریک میگم از تمام دنیا با تمام زیبایی هایی که داره مامان گلمو بیشتر دوست دارم . میبوسمت (از طرف مامان ستایش به مامان جون ستایش) دوست دارم مامان جونم تو امید قلب مایی روز مادر باباسعید مهربان من و شما رو دعوت کرد برای شام بریم کیانپارس ٣نفره جشن بگیریم، ولی من پیشنهاد بستنی دادم چون شما این مکان و این نوع بستنی خیلی دوست داری شما هم که عاشق این فشفشه ها هستی ولی از فشفشه می ترسی خیلی خوش گذشت و شما اینجا داری ناز میکنی باباجونی مثل همیشه حواس...
نویسنده :
مامان منير و بابا سعيد
13:18
مسافرت اصفهان
سلام گلم مامان بابا خسته نباشید گلم مسافرت خوش گذشت؟ ٥شنبه ١٦/٠٩/٩١ شما و مامان بابا و مامان جونی با ماشین شخصی رفتیم اصفهان،دوشنبه ساعت ٩ از نجف آباد به سمت اهواز حرکت کردیم ساعت ٢٠ رسیدیم این چند روز خیلی بهمون خوش گذشت... روز اول: جمعه برای ناهار رفتیم خونه دایی هوشنگ مامان پسرا و دخترا و نوه های دایی اونجا جمع بودن بعد از دیدار اونا عصر رفتیم خونه خاله فریبا مامانی ، خاله جان هم تدارک شام دیده بود دستشون درد نکنه. روز دوم :رفتیم میدان امام چند تیکه ظرف قدیمی خریدم ، من و مامان جون ناهار بریان خوردیم و باباسعید چون دوست ...
نویسنده :
مامان منير و بابا سعيد
12:29










